مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

256

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، پس از آن وزير پنجم برخاسته ، گفت : بزرگست پروردگارى كه بخشندهء عطيتهاى نيكوست . اما بعد ، ما بتحقيق دانسته‌ايم كه خداى تعالى به كسى كه شكر او بجا آورد و دين خود محافظت كند ، نعمت زياده گرداند . و تو اى ملك ، به اين منقبتهاى بزرگ و بعدل و انصاف ، متصف هستى و بدين‌سبب ، خداى تعالى رتبت ترا بلند كرده و ايام ترا سعيد گردانيده و اين عطيت نكو را كه اين پسر سعادتمند باشد ، پس از نوميدى به تو عطا فرموده . و ما را نيز بدين‌سبب ، فرحى بزرگ و خرسندى افزون روى داده . از آن‌كه پيش از اين بحزن سخت و ملالت بسيار گرفتار بوديم و بيم از آن داشتيم كه پس از تو خلفى صالح از تو نماند كه وارث مملكت تو شود و رايهاى ما مختلف گشته ، در ميان ما نفاق پديد آيد و بما آن روى دهد كه غراب را روى داد . ملك پرسيد : حكايت غراب چونست ؟ وزير جواب داد : اى ملك ، در مرغزارى وسيع كه نهرهاى روان و درختان بارور داشت ، مرغان نغمه‌سنج در آنجا بودند . و از جملهء پرندگان ، غرابانى بود كه بعيش و نوش همىگذاردند . و حاكم بزرگ ايشان غرابى بود كه بايشان رافت و شفقت تمام داشت و غرابان بسبب حسن سيرت او ايمن و آسوده بودند و هيچكدام از ايشان به ديگرى ستم نمىتوانست . اتفاقا بزرگ ايشان را اجل دررسيد و از اين جهان بجهان ديگر شد . غرابان بماتم او بنشستند و از بهر او محزون شدند . و بيشتر حزن ايشان بسبب اين بود كه كسى چون او عادل و نيكوسيرت نبود كه قائم‌مقام او شود . پس غرابان همگى جمع آمدند كه كسى را در ميان خود امير گردانند تا برياست و سياست ايشان قيام كند . طايفهء از آنها غرابى را برگزيده ، گفتند : كه اين شايسته است كه ما را پادشاه شود . طايفهء ديگر